أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )

241

شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )

اين سرى بود كه ميان من و خداى تعالى واقع شده بود « 121 » در شبى و فراموش كرده بودم پس چون اين سخن از شيخ بشنيدم برخاستم و در مجلس قضاء نماز خفتن كردم و بدانستم كه شيخ را اشراف احوال اصحاب هست باذن الله تعالى و توفيقه و بعضى از راست - گويان روايت ميكنند كه شخصى گفت كه عيالان من از من طبخى خواستند و من بر آن قادر نبودم . پس برخاستم و بيامدم نزد شيخ . چون درآمدم و سلام كردم در حال شيخ دست مبارك بشيب سجاده كرد و درهمى چند بيرون آورد و به من داد و فرمود يا عبد الله منشين كه طفلان ترا انتظار ميكشند . و اين خرده بستان و فلان چيز بخر و ببر و همچنانكه شيخ فرمود بخريدم و بنزد اطفال بردم و قصه بگفتم و ايشان دعا بر شيخ كردند و ثنا گفتند . حكايت : از حاجى ابو بكر « 122 » روايت ميكنند كه گفت يك بار در وقت فروشدن آفتاب در راه مكه از قافله بازماندم و نزديك شام بود « 123 » . پس نااميد گشتم از نفس خويش و دل بر مرگ بنهادم . در اين حالت آواز شيخ بگوشم رسيد كه فرمود اى ابو بكر از دست راست خويش بگير و زود برو كه بقافله رسى . پس از دست راست بقدغن قدم در راه نهادم و ميرفتم تا بقافله رسيدم و ذوقى عظيم يافتم « 124 » . حكايت : روايت كرده‌اند از بعضى از حاجيان كه كسى گفت سالى در عرفات بودم و در ميان آن غلبهء در دل من درآمد كه چه بودى كه شيخ اينجا بودى . پس دست شخصى ديدم بر دوش خويش . چون روى بازپس كردم شيخ را ديدم . چون بشيراز آمدم و دست مبارك شيخ ببوسيدم و خواستم كه حكايت باز كنم كه در حال شيخ

--> ( 121 ) - فرايت احد جيرانى و كان لم يحضر صلوه العشاء فى المسجد فاخذت اعانبه و اقول لم لا تصلى العشاء و من ترك العشاء فعذابه كذا و كذا و هو يعذرنى و انا اخاطبه و اعاتبه حتى دخلنا مجلس الشيخ فأقبل على فى اثناء الكلمات و قال تعاتب الجيران على ترك صلوه العشاء و تترك العشاء اول الليل و تقول اصليها فى السحر ثم تتركها فى السحر و لا تصلى قال و كان هذا سرا بينى و بين الله قد وقع ذلك ( شد الازار ) . ( 122 ) - معلوم ما نشد كه اين حاج ابو بكر كيست ( حاشيه شد الازار ) . ( 123 ) - مد : رسيد . ( 124 ) - جها : و زود برو كه بقافله رسى . پس زود برفتم از دست راست و بقافله رسيدم و ذوقى يافتم .